مراسم تولد 54 سالگیه بابا رو هم برگزار کردیم. درخانه ما یکی از حیاتیترين مسائل، اهمیت دادن به رسوم اینچنینیست که ازجمله برگزاری مراسم تولد، آن هم به شکل غیررسمی وخانگی از مهمترینها محسوب میشه. به نظر من، نیت درونی افراد کارسازترین حربه برای خوشنودکردنه همدیگهست. به قولی فقط باید بخوایم. راستش وقتی دیدم خواهرم با دوتا بچه هاش با بادبادکای رنگی وکیک وکلاه بوقی و شمع های فشفشهای وارد خونهای شده بودند که مامان با سلیقه فراوان به بمناسبت تولد بابابزرگ کاملا مرتب کرده بود و روی میزهای کوچیک و بزرگ میوه و شیرینی و خوردنیهای دیگه گذاشته بود، دوباره این حس درمن تقویت شد که چقدر راه رسیدن به خوشی ها کوتاهه و ما فقط باید حسشو از دل بگذرونیم. همه چیز ساده بود و معنی دار. خلاصه چه شبی شد "جای شما خالی " برای شام پیتزای بسیار خوشمزه ای رو مهمون بابا بودیم و اگه امکانش برام بود از فیلم کوچیکی که ازش گرفته بودیم حداقل چند تا عکس میگذاشتم تا ببینید که چشمایی که در سن 54سالگی به شمع های تولدش خیره میشه و نفسی که درسینه حبس میشه تا دوباره و دوباره با تمام توان نثار تمام شمعهای چیده شده به اندازه تموم عمرش بشه چقدر زیباست! " مثل موهای سر بابا سفید ".

1 نظرات:
تولد بابا ی خوبت مبارک. یکهو دلم برای بابام و چشمهای براق اش تنگ شد. خانه ما هم مثل خانه ی شماست. شاد باشید
ارسال یک نظر