۲۱.۲.۸۶

دو2 تا =

هر بار که احساس می کنم اربابان طریقت هدف تازه ای را نشانه می روند دلم می گیرد. می خواهم نفس تازه کنم ؛ شش هایم را آماده ء بلعیدن می کنم چیزی از هوا گیرم نمی آید. قلبم به درد آمده دلم می خواهد برای اکثریت زنانی چون خود کاری کنم بلند بلند فکر می کنم:
تمام روزها را در خانه می مانم
بیرون نمی روم
از وطن خارج شوم
بیرون می روم...
وهمچنان فکر می کنم .چه باید کرد؟
نگاهی به مانتو؛ روسری ؛ وکیف آرایشی
مانتو را بر تن می کنم
به سادگی اش خیره می شوم
درونم ناآرام است ونگاهم
به تابلوی درون اتاق
" with out limit"خیره می شوم
پرتره ء زنی با مفهوم کامل آزادی
یک لحظه به یاد می آورم که دیر شده
با نیم ساعت تاخیر کاری
یاد آن دوست که دیروزش گفت :
"یادت باشد ای عزیز به اندازه ء قد مانتو ات "...
آه سردی می کشم
باید بروم
برای نان باید بروم
و من به جرم بودن؛ آنچنان که آنان خواهند باید بروم
مادر با لبخند!
نگاه زنانه ام را به نگاه زنانه اش می دوزم
به او می گویم که چقدر دوستش دارم "با لبخند "
ساده ام
ساده پوشیده ام
چونانکه همیشه .
نگاه نگران مادررا دنبال می کنم
پری ام !مراقب باش که درشهر..
در تمام مدت راه به زنان خیره میشوم به لبا سهایشان و پوششها .و فقط یک چیز به سرعت از فضای ذهنم عبور می کند میوه ء درخت حاصل از مسائلی که در حیطه ء ممنوعیت و محدودیت رشد می کنند؛ در جنگل است یا بیابان؟

2 نظرات:

ناشناس گفت...

با سلام. از مقابل منزلی گذشتم که عزادار بودند و بالطبع همه شان تیره‌پوش. یاد موضوع لباسها و طرحها و بحثهای اخیر افتادم، با خود گفتم پس تفاوت دیگرمردم با این‌عزاداران چیست؟ لباسهاشان که همطرح و همرنگ با همین‌جماعت است؟ اما همه که عزادار نیستند. چه میشد اگر هرکس به رنگی و طرحی‌دلخواه، خود را می‌آراست؟ وانگهی ...
هرگاه به این‌موضوع می‌اندیشم، باخود میگویم: انگار که همه‌شان رخت عزا پوشیده‌باشند. لباسهایی ساده و تیره. صدالبته که چنین‌نیز نخواهد ماند.
خوب است که شما میتوانید درین‌باره چند سطری بنویسید.
با شما هم‌عقیده‌ام، موفق‌باشید

ناشناس گفت...

سلام. از آشنایی تان خوحالم وبرایتان در فضای وب آروزی موفقیت دارم. تا بعد